من هستم.ساکن یکی ازقطعه های خدا.روزهایم میگذرداماجای خالی کسی یاکسانی خاک می گیردومن بدون اینکه گذرتوجهم رابه آن هابسپارم ردمی شوم.واین است که گاهی زندگی رابه تلاطمی همچون موج دریامی کشاند.
دستانم بالاست وباشرمی آشکاردرچشمانم که مانندنورفانوسی درتاریکی،می درخشد نگاه می کنم.زبانم دردهان نمی چرخد؛امافوارن عظیم حرف های ناگفته ازدلم جاریست:شرمنده ام که گاهی فراموش می کنم زندگیم بربال های آبی شمانشسته است...